یادداشتی برگرفته از کتاب هدهد سفید؛ رویای شیرین راه‌اندازی کتابخانه‌ای برای کودکان در سومین جلد از کتاب «هدهد سفید» یادداشتی با عنوان «پراکنده‌نویسی درباره رویایی شیرین» منتشر شده است. این یادداشت به خاطرات نویسنده از سال‌های دور باز می‌گردد؛ ایامی که در روستای سید آباد استان خراسان رضوی مدیر کتابخانه روستایشان بوده است.

به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور،«پراکنده‌نویسی درباره رویایی شیرین» عنوان یادداشتی از علی اصغر سیدآبادی است که در بخش «قصه‌هایی از سرزمین خراسان» در سومین جلد از کتاب «هدهد سفید» منتشر شده است. در این بخش می‌خوانیم:

در سال ۱۳۵۰ در سیدآباد خراسان به دنیا آمد. تا امروز بیشتر از شصت کتاب نوشته است. کتاب‌هایی مثل «قصه‌های بز زنگوله‌پا» که جایزه‌ی هفدمین جشنواره‌ی کتاب کانون را گرفته و همچنین، «مجموعه قصه‌های شیرین مغزدار» که به فهرست کلاغ سفید، کتابخانه‌ی مونیخ راه پیدا کرده است. آقای سیدآبادی غیر از داستان شعر هم می‌نویسد و غیر از شعر و داستان، در زمینه‌ی ترویج کتاب‌خوانی هم کلی فعال است. برای همین هم در سال ۱۳۹۷ از طرف انجمن نویسندگان کودک و نوجوان به‌عنوان یکی از نامزدهای ایرانی جایزه‌ی «آسترید لیندگرن» معرفی شد.

سال دوم دبیرستان، مدیر کتابخانه‌ی روستایمان شدم. آن زمان‌ها وزارت جهادسازندگی هنوز بود و کتابخانه‌های روستایی زیر نظر جهاد سازندگی کار می‌کرد، اما زیاد کاری به کار ما نداشتند و دست‌مان برای برنامه‌ریزی و کارهای ابتکاری باز بود. فقط گاه به گاه سرکشی می‌کردند و گاه به گاه کتاب می‌آوردند. آن هم قاعده‌ی روشنی نداشت، اما تا جایی که یادم مانده، پس از نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران تعداد زیادی کتاب می‌دادند که حالا فکر می‌کنم می‌رفتند نمایشگاه و برای کتابخانه‌ها کتاب می‌خریدند. همه‌جور کتابی بین‌شان بود. البته طبیعی است که بیش‌تر کتاب‌ها مذهبی بود و بعد کتاب‌های آموزش کشاورزی و از این قبیل. کتاب داستان کم بود و بچه‌ها مشتاق بودند. من هم فکر کردم چه کار کنم که کتاب داستان بیش‌تر داشته باشیم، نامه‌ای نوشتم به بعضی از ناشران و موسسات مثل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و ..... آن‌ها هم در جواب نامه‌ی من تعدادی کتاب فرستادند که خوشحال کننده بود، اما مشکل اصلی این بود که خیلی از بچه‌ها به کتابخانه سر نمی‌زدند. فکر کردم چه کار کنم که همه‌ی بچه‌ها بیایند. دیدم که بیش‌تر آن‌ها به خصوص پسرها به ورزش علاقه دارند، به فوتبال و والیبال و کشتی. رفتم هر چه کتاب درباره‌ی فوتبال و والیبال و کشتی و پینگ پونگ و بسکتبال بود، خریدم و کتاب‌ها را گذاشتم در قفسه، بی‌تاثیر نبود، اما آن جور و آن قدری که فکر می‌کردم تاثیر نداشت.

بدون هیچ برنامه‌ی از پیش تعیین شده‌ای، خودم شروع کردم به خواندن کتاب‌های ورزشی. تقریباً همه‌ی کتاب‌های ورزشی را خواندم و بعد مجلات ورزشی هم می‌گرفتم و می‌خواندم. با این‌که خودم علاقه‌ای به ورزش نداشتم، اما اطلاعاتم نسبت به رشته‌های ورزشی خیلی بیش‌تر از آن‌ها بود. کم‌کم شروع کردم به بیان این اطلاعات. اولش اطلاعات فنی تعیین کننده نبود و اطلاعات خبری مجلات موثر بود، اما کم‌کم اطلاعات فنی‌ام هم به درد می‌خورد و خلاصه دردسرتان ندهم. چند ماه بعد کتابخانه‌ی روستای ما یک تیم فوتبال داشت، یک تیم والیبال و یک تیم کشتی و خیلی پر رونق بود.

آن وقت‌ها نمی‌دانستم این کاری که کرده‌ام و بخشی با برنامه‌ریزی بوده و بخشی نا‌آگاهانه و تصادفی، نامش ترویج کتاب‌خوانی است. گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر تجربه‌ی الانم را داشتم در آن کتابخانه چه کارهایی می‌کردم. سال گذشته تقریباً در چنین روزهایی در سفری به استان گلستان، در یکی از روستاها در جمع بچه‌های یکی از باشگاه‌های کتاب‌خوانی کودک و نوجوان از آن‌ها خواستم که شعر ترکمنی برایم بخوانند. خیلی‌ها بلد نبودند و یکی دو نفری که گفتند شعر ترکمنی بلدند، شعرهایی خواندند با این مضمون که عاشق کسی بوده‌اند و او با کسی دیگر ازدواج کرده است و ....

معلمشان که آن‌جا بود، توضیح داد که این‌ها شعر کودک و نوجوان نیست و ترانه‌هایی است که در عروسی‌ها می‌شنوند و تقریبا تنها ارتباطشان با ادبیات ترکمنی است. آن‌ها کتاب به زبان ترکمنی نداشتند یا نمی‌خواندند. فکر کردم یکی از ویژگی‌های کشور عزیز ما ایران تنوع فرهنگی و زبانی است. حفظ این تنوع زبانی بسیار مهم است. زبان فارسی در اثر داد و ستد با این زبان‌ها بارورتر می‌شود و این زبان‌ها نیز می‌مانند.

این اتفاق به شکل دیگری در روستاهای دیگری هم رخ داده بود و هر بار تعجب می‌کردم، اما خاطره‌هایی از کودکی خودم یادم آمد که تعجبم را از میان برداشت.

من متولد روستایی به نام سیدآباد در خراسان رضوی هستم، اما چون تعداد سیدآبادها زیاد است، باید توضیحی بدهم. روستای ما تا اوایل نوجوانی ما یکی از روستاهای شهرستان نیشابور بود. از زمان نوجوانی ما شد یکی از روستاهای سبزوار. ما مجبور شدیم که شناسنامه‌هایمان را ببریم و صفحه‌ی آخرش توضیح بنویسند، اما بعدها در حالی که ما در تهران در خانه نشسته بودیم، ناگهان زاده‌ی شهری شدم که اسمش را نشنیده بودم. چگونه؟ یکی از روستاهای بزرگ منطقه‌ی ما شد شهر و مرکز شهرستان. نام شهر همان نام روستاست، اما نام شهرستان از روستای دیگری در آن منطقه گرفته شده است. الان من اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم، زاده‌ی شهرستانی به نام خوشاب هستم، در حالی که هیچ تعلقی به آن ندارم، اما خوشبختانه در این تغییر و تحولات اسم روستای ما و روستاهای اطراف و زبانی که به آن حرف می‌زنند تغییر نکرده است. ما در سیدآباد به زبان ترکی حرف می‌زدیم و هنوز هم حرف می‌زنند. روستای چسبیده به روستای ما سوزنده است که به زبان کردی حرف می‌زنند و لابد اسمش را شنیده‌اید اگر رمان کلیدر محمود دولت‌آبادی را خوانده باشید. زبان ما ترکی بود و زبان روستای همسایه‌ی ما که با ایشان رفت و آمد داشتیم، کردی.

اگر در آن روزگار کسی به روستای ما می‌آمد و از ما می‌خواست شعر ترکی بخوانیم، ما چه شعرهایی می‌خواندیم؟ آیا چیزی به اسم شعر کودک ترکی داشتیم؟ آیا بچه‌های روستای همسایه‌ی ما سوزنده بلد بودند شعر کردی بخوانند؟ چیزی به اسم شعر کردی برای بچه‌ها داشتند؟ الان که فکر می‌کنم یادم می‌آید که چیزهایی زمزمه می کردیم. مثلا شعری می خواندیم که بیت اولش یادم مانده، اما شبیه به هیچانه‌هاست:

بویانا باخدوم توتوندی

اویانا باخدوم توتوندی

ایکی آلما بوتوندی

این طرف را نگاه کردم دود است

آن طرف را نگاه کردم دود است

دو تا سیب کامل است

یا مثلا روزهایی که باران می‌بارید، شعری می‌خواندیم که یک بیتش یادم مانده، اما یک مصرع از آن بیت را می نویسم، چون مصرعش دیگرش توهین‌آمیز است: یاغ باوامونگ دیمه‌سینه یعنی ببار بر {کشت} دیم پدرم

البته بیت‌های پراکنده‌ی دیگری هم یادم مانده که فکر می کنم بعضی از آن‌ها را بچه‌ها خودشان ساخته بودند، مثلا این را:

چاقالا آی چاقالا کیش‌باغالا

گلنگ گدگ اویاناماغا

بچه‌ها آی بچه‌ها، لاک‌پشت‌ها

بیایید برویم بازی کنیم

من یک پدربزرگی داشتم که در آن دوره بهش می‌گفتند ملا محمد سبیلی با تشدید روی لام. باسواد و کتاب‌خوان بود و برای ما هم کتاب می خواند و قصه می گفت. او از شاعری به اسم جعفرقلی شعر می‌خواند و معمولا هم به آواز می خواند، شعرهایی که گاهی به سه زبان ترکی و کردی و فارسی بود. چیزی از شعرهایش یادم نمانده، اما بعدها که اسمش را در موتورهای جست‌وجوگر جست‌وجو کردم، دیدم یکی از شاعران مشهور کرد خراسان است.

قصه‌ها اما وضعیت جالب‌تری داشتند. پدر بزرگم که برای ما قصه می‌گفت، قصه‌ها را به ترکی می‌گفت، اما در برخی از قصه‌ها به دیالوگ‌ها(گفت‌وگوها) که می‌رسید، فارسی می‌شد.

 

از کجا به این‌جا رسیدیم؟ داشتم درباره‌ی کتابخانه‌ی روستایمان حرف می‌زدم و به این‌جا رسیده بودم که اگر با تجربه الانم مدیر آن کتابخانه شده بودم، چه کار می‌کردم. فکر می کنم تیم‌های ورزشی‌اش را حفظ می‌کردم. احتمالاً باید به اینترنت و فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی هم توجهی می‌کردم و راهی برای جفت‌وجور کردن فعالیت‌های کتابخانه با آن‌ها پیدا می کردم، اما یکی از کارهایی که حتماً انجامش می‌دادم این بود که از بچه‌ها می‌خواستم با مادر و پدرشان و پدربزرگ و مادربزرگ‌هایشان صحبت کنند و هر چه شعر به زبان محلی بلدند، یادداشت کنند و مجموعه‌ای درست می‌کردیم و با هم می‌خواندیم.

حالا که حرف به این‌جا کشید، این را هم بگویم که چند سال پیش که مادر همسرم فوت کرد، با همسر فکر کردیم، کاری به یاد آن مرحوم انجام بدهیم و چه کاری بهتر از راه انداختن کتابخانه برای بچه‌های یک روستا. اینجا بود که ناگهان فیل من یاد هندوستان نوجوانی‌اش افتاد و آرزو کرد که کاش می‌شد، خاطرات آن کتابخانه را زنده کنیم.

حالا الان روز عید سعید فطر قرار گذاشته‌ایم که برویم زمینی را انتخاب کنیم و کار شروع بشود. منتها مشکل اینجاست که من آن‌جا نیستم و دیگرانی که باید کتابخانه را راه بیندازند، ممکن است رویاها و آرزوهای دیگری داشته باشند، اما چه اشکالی دارد. راه انداختن کتابخانه خودش رویاست، رویایی شیرین.

 
تعداد بازديد اين صفحه: 55