اخبار نهاد
1398/11/8 سه‌شنبه قصه‌های ترسناک بچه‌ها در ششمین جلد از «هدهد سفید»؛ کشتار با دریل برقی در هرمزگان! گاهی اوقات، زمانی که بچه‌ها داستان‌های ترسناک در ذهن خود را روی کاغذ می‌نویسند، داستان‌های جالبی خلق می‌شود که بسیار خواندنی هستند. بر این اساس در ششمین جلد از کتاب «هدهد سفید» از تعدادی از نوجوانان عضو کتابخانه‌های عمومی خواسته شده که داستان ترسناک‌ترین شخصیت‌هایی که می‌توانند قهرمان قصه‌های آنها باشد را، بنویسند.

به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور، بسیاری از ماندگارترین شخصیت‌های ترسناک داستان‌های معروف ژانر وحشت در دنیا، نه شاخ و دُم داشتند و نه مار و عقرب از دهان و چشم‌و‌چار‌شان بیرون می‌پرید؛ اغلب‌شان آدم‌هایی عادی بودند که در موقعیت‌های عجیب‌وغریب قرار می‌گرفتند و کارهای ترسناک ازشان سر می‌زد. بر این اساس در ششمین جلد از کتاب «هدهدسفید» از تعدادی از بچه‌ها پرسیده‌ شده که اگر روزی نویسنده شوند و بخواهند یک داستان ترسناک بنویسند، سراغ چه شخصیتی می‌روند؟ آن‌ها از ترسناک‌ترین آدم‌هایی گفته‌اند که تا حالا در زندگی واقعی‌شان دیده‌اند و دوست دارند درباره‌شان قصه بنویسند؛ از قیافه، صدا و همه‌ ویژگی‌های اخلاقی و رفتاری ترسناکی که باعث شده است آن‌ها را به‌عنوان شخصیت اصلی داستان ترسناک‌شان انتخاب کنند. در ادامه این داستان‌های جالب را می‌خوانید:

 

پیرمرد مرموز

امیرحسین ابراهیمی

متولد ۱۳۸۳، بندرعباس، هرمزگان، کتابخانه‌ی فردوسی

تصمیم‌گیری سخت است، ولی از نظر من ترسناک‌ترین آد‌ها، چه در داستان‌ها و چه در فیلم‌ها، جزو این دو دسته‌اند: ۱. شخصی که نه بسیار قوی و نه بسیار ضعیف، نه از طبقه‌ی مرفه و نه از طبقه‌ی فقراست و اول انسان بسیار خوبی است، ولی به‌خاطر مسائلی مثل فشار اجتماعی، کمبود مالی یا به‌خاطر اتفاقاتی دست به کار بدی می‌زند، و زمانی که می‌تواند از آن دست بکشد، باز به کارش ادامه می‌دهد. ۲. شخصی که می‌تواند کارهای بسیار خوبی انجام بدهد یا در حال انجام دادن آن است، ولی به‌خاطر یک حادثه یا یک عقیده دست به یک کار بد یا جنایت می‌زند.

در روستای پدربزرگم یک پیرمرد در دورترین نقطه‌ی روستا زندگی می‌کند. او شخصی بسیار قدبلند و بسیار سریع و چابک است. شاید به‌خاطر همین هم هست که دور از روستا و بالای بلندترین کوه روستا خانه دارد. در این پانزده سال که ما سالی حداقل پنج بار به روستا رفته‌ایم، سه یا چهار بار بیشتر او را ندیده‌ایم. صدایش عاری از هرگونه احساس، جز بی‌تفاوتی و غرور، است. به دلیل همین رفتار مرموز و محل زندگی‌اش است که او برایم ترسناک است؛ چشم‌ها و نوع نگاهش بسیار گیرا و مرموز و میخ‌کوب‌کننده است. بچه‌ها اصلاً به او و خانه‌اش نزدیک نمی‌شوند و او در کوهستان زندگی می‌کند و بزرگ‌ترین رازش شاید این باشد که آنجا چه می‌خورد. چون من ندیدم که او چیزی بخورد یا گَله‌ای داشته باشد. واقعاً چرا آن بالاست و دور از بقیه زندگی می‌کند؟ آیا خانه‌اش آب و برق دارد یا دارای خانواده است؟ من که جرئت پرسیدن ندارم!

 

ماجرای معلم چشم‌آبی و صفری که پاک شد

آیدا انصاری

متولد ۱۳۸۲، بندرعباس، هرمزگان، کتابخانه‌ی فردوسی

اولش به من قول بدهید که این مجله تا دو سال دیگر که من کنکور می‌دهم چاپ نشود و این‌وَرها نیاید! چرا؟ چون ترسناک‌ترین آدمی که در عمرم دیده‌ام یک دبیر دوشخصیتی است. امیدوارم این مجله هیچ‌وقت به دستش نرسد. دست‌کم اسمم را چاپ نکنید. نه! اگر هم اسمم را بنویسید برایش فرقی نمی‌کند، چون به همه صفر می‌دهد!

دوم مهر بود و ترسناک‌ترین آدمی که می‌شناسم آمد تو. خودش را معرفی نکرد. هیچ! سلام هم نکرد. گفت کتاب‌های‌تان را دربیاورید صفحه‌ی دو را باز کنید. دید همان‌طور بِروبِر نگاهش می‌کنیم. گفت کتاب را نگاه کنید، خدا بخواهد من نمی‌میرم و تا آخر سال هستم. کل زنگ را نوشتیم. هی سؤال می‌گفت و علت و معلول درمی‌آورد، ولی خوبی‌اش این است که استراحت می‌داد. گفت پنج دقیقه استراحت کنید. من و دوستم مثل همیشه شروع کردیم به بگوبخند. به ما نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد. هفته‌ی بعد آمد. از قیافه‌اش بگویم؛ چشم‌هایش آبی بودند، دندان‌هایش از هم فاصله داشتند و ابروهایش به هم گره خورده بودند. سفید و بی‌روح! طبق سفارش‌های سال‌بالایی‌ها نباید به چشمهایش نگاه می‌کردیم، چون مثل یکی از شخصیت‌های داستان «هری پاتر» ویژگی‌ای داشت که وقتی به چشم‌هایش نگاه می‌کردی همه‌چیز از یادت می‌رفت. گفت ده دقیقه وقت می‌دهم که بخوانید. من که کلی خوانده بودم، درباره‌ی یکی از سؤال‌ها به دوستم تأکید کردم و یاد یک چیزی افتادیم و لبخند زدیم؛ یعنی خنده‌مان گرفت، ولی خودمان را خفه کردیم. بلندمان کرد کل درس را پرسید و ما جواب دادیم و گفت برای‌تان صفر می‌گذارم. گفتیم چرا؟! گفت مگر نمی‌دانید سر کلاس من نباید بخندید؟ من گفتم گفتید موقع درس دادن، ولی شما که درس نمی‌دادید! گفت شما کلاس را به هم زدید. گفتم ما همچین قصدی نداشتیم. گفت ما روان‌شناسی خوانده‌ایم، فوری دانش‌آموزی که می‌خواهد کلاس را به هم بزند می‌شناسیم. توی دلم گفتم این روان‌شناسی نیست، توانایی قضاوت کردن است! کل زنگ را اخم کردم و نشستم. گفت از روی درس بخوانم و بعد گفت انصاری دختر خوبی است و زیاد تقصیرکار نبوده! گفتم دوستم که با خودش حرف نمی‌زد، من هم تقصیرکار بودم. گفت صفرت را پاک می‌کنم. شروع کردم به خواندن از روی درس!

 

خانم فرقانی و پنجره

هاجر مظاهری تیرانی

متولد ۱۳۸۰، قشم، هرمزگان، کتابخانه‌ی خلیج‌فارس

از صبح معلوم بود حال خوشی ندارد. به‌ظاهر داشت املاهای‌مان را تصحیح می‌کرد، اما فکرش جای دیگری بود. سکوت سنگینی بر فضای کلاس حکم‌فرما بود. همگی می‌دانستیم که این آرامش قبل از طوفان است. دیگر به بهانه گرفتن‌ها، تحقیر کردن‌ها، زخم ‌زبان‌ها و بداخلاقی‌هایش عادت کرده بودیم. ناسلامتی خانم فرقانی با آن عینک ته‌استکانی بزرگ، قد نسـبتاً بلند، چشمان سـیـاه نـافـذ و صـدای رسـای جیـغ‌دارش دو سـالی است که معلم ماست. اگرچـه اطلاعات عمومی بسیار بالایی دارد، بیش از انـدازه سخـت‌گیر و خشـن است. او با چوب محکم و کلفتی که خط‌کش رسم کلاس است، ما را می‌ترساند. خانم فرقانی کابوسی است که همه‌جا با ماست؛ توی کلاس درس، زنگ تفریح پشت پنجره‌ی دفتر، توی خیابان و کوچه‌های شهر، لابه‌لای برگه‌های دفترها و کتاب‌های‌مان و در ذهن و روح ما.

دیروز غروب که داشتم از خانه‌ی مادربزرگ برمی‌گشتم، خیابان اصلی را به دلیل قیرپاشی بسته بودند. مجبور شدم از کوچه‌ای رد شوم که خانه‌ی خانم فرقانی در آن است. خیلی ترسیده بودم و خداخدا می‌کردم من را نبیند. پنجره‌ی آشپزخانه‌شان باز بود و صدای جیغی من را سر جایم میخ‌کوب کرد. صدای مردی می‌آمد که با عصبانیت فحش می‌داد و فریاد می‌کشید. حتماً شوهرش بود. موتورسیکلت قرمزرنگش کنار دیوار پارک بود. ناگهان صدای سیلی بلندی آمد و به دنبال آن یک‌عالمه ظرف شکسته شد و این بار صدای گریه‌ها و ناله‌های خانم فرقانی بود که از پنجره‌ی باز به گوش می‌رسید. حس کردم که دیگر از او نمی‌ترسم، به‌خاطر اینکه او هم گریه می‌کند.

 

مردِ دریل‌به‌دست و کوچه‌ی خلوت

امیررضا ثابت

متولد ۱۳۸۵، بندرعباس، هرمزگان، کتابخانه‌ی فرهنگ‌سرای طوبی

یک روز مثل همیشه در خانه درس‌هایم را نوشتم و خواندم. بعد از اتمام درس کارهای دیگری هم انجام دادم و بعد نشستم تا استراحت کنم. بعد از چند دقیقه حوصله‌ام سررفت، با خودم گفتم بهتر است دوستم امیرحسین را صدا کنم تا با هم والیبال بازی کنیم.

رفتم و به او تلفن کردم، بعد از سلام‌ و احوال‌پرسی گفتم: «بیا کمی روبه‌روی خانه بازی کنیم.» امیرحسین گفت: «باشه، چند دقیقه‌ی دیگه میام.» کمی بعد رفتیم. از شانس، وقتی پای‌مان را داخل کوچه گذاشتیم کوچه شبیه اتوبان شد؛ آن‌قدر ماشین آمد که از این اوضاع خسته شدیم و رفتیم جلوی در نشستیم و حرف زدیم. هوا کم‌کم تاریک می‌شد و دوروبر هم کمی مه بود و چراغ کوچه مانند تنور روشن و خاموش می‌شد. من به امیرحسین گفتم: «الان کوچه خلوته و از ماشین خبری نیست. بهتره کمی ورزش کنیم.» رفتیم و بازی کردیم. کمی بعد، امیرحسین با ترس به طرف در رفت، من هم برای اینکه بفهمم چرا رفته، برگشتم؛ دیدم مردی لاغر با صورتی شبیه زامبی‌ها و یک پیشانی وحشتناک، با یک دریل بزرگ در دست به سمتم می‌آید. وقتی او را با آن قیافه‌ی ترسناک دیدم، از ترس و وحشتِ زیاد زبانم بند
آمده بود! توپم را برداشتم و آرام به سمت در رفتم. او همچنان با چشمان عصبانی و ترسناکش به من نگاه می‌کرد. من و دوستم خیلی ترسیده بودیم و بعد از یک گفت‌وگوی کوتاه به خانه رفتیم.

قیافه و طرز راه رفتن آن مرد خیلی ترسناک بود و همین توجه من را به خودش جلب می‌کرد و همچنین صدای کلفت و زامبی‌مانندش که در حین نفس کشیدن به گوش می‌رسید و از او شخصیتی می‌ساخت که با همه فرق می‌کرد. من حتماً از او برای داستان ترسناک خودم استفاده می‌کنم.

 

تصویر دختری در آیینه

مریم جلالی بیکاهی

متولد ۱۳۸۴، بیکاه، هرمزگان، کتابخانه‌ی آل‌طه

با برادرم بحثم شد. با چهره‌ای عصبانی به سمت اتاقم رفتم و در اتاق را محکم بستم، چنان محکم که نزدیک بود بشکند. روی تختم ولو شدم و نفس راحتی کشیدم. در آن لحظه به جَروبحث‌مان فکر می‌کردم و خیلی عصبانی و به‌هم‌ریخته بودم و اصلاً چهره‌ی خوشایندنی نداشتم. وقتی بلند شدم و نشستم، دهانم باز ماند. از ترس نمی‌توانستم حتی داد بزنم. دختری هم‌قد خودم آنجا ایستاده بود! موهای سیاه بسیار بلندی داشت. آن‌قدر بلند که روی زمین کشیده می‌شد. چشمان درشت و سیاه، گوش‌های بلند، دهانی گشاد و زبانی دراز که از دهانش بیرون افتاده بود. لباسی نامرتب به تن داشت. واقعاً وحشتناک بود! به من نزدیک شد و کنارم نشست. وحشت کرده بودم. با صدایی نازک که قطع و وصلی داشت حرف‌های ترسناکی می‌زد. نمی‌فهمیدم چه می‌گفت. آخر، همین یک جمله را فهمیدم که گفت: «من خودِ تو هستم.» خواب عجیب و وحشتناکی بود. ترس تمام وجودم را گرفته بود. در آن لحظه تنها چیزی که به ذهنم می‌رسید آیینه بود! خودم را در آن دیدم. چند لحظه‌ای چهره‌ی وحشتناک آن دختر نمایان و یک‌باره محو شد. یاد رفتاری که با دیگران داشتم افتادم و فهمیدم ترسناک‌ترین شخصیتی که می‌توان از آن قصه نوشت، خود منم. از آن به بعد تصمیم گرفتم مواظب رفتار و کردارم با دیگران باشم، چون آن شخصیتی که من را به وحشت انداخته بود، خودِ من بود.

 

ترس از آدم‌های دوردو

حسنی بلک

متولد ۱۳۸۲ بندرلنگه کتاب‌خانه مرکزی شهید جاویدالاثر مینکی

دوست دارم درباره‌ی انسان‌هایی بنویسم که صورت خود را زیر نقاب دوستی و لبخند پنهان کرده‌اند. دوست دارم چهره‌ی ترسناک‌شان را نمایان کنم. در روزگار امروز، افرادی را مشاهده می‌کنیم که صورت‌شان را زیر چندین نقاب پنهان کرده‌اند. آن‌ها قیافه‌ای انسان‌دوستانه و سرشار از محبّت دارند. همه‌ی ما وقتی درباره‌ی انسان‌های ترسناک سخن می‌گوییم ممکن است فردی را با قیافه‌ی عجیب‌وغریب در ذهن خود تصور کنیم، اما این تصورات فقط در کتاب قصه‌ی کودکان وجود دارد و لزوماً انسان‌های ترسناک، انسان‌هایی عجیب‌الخلقه نیستند، چراکه همه‌ی ما آفریده‌ی خداوند هستیم. ولیکن ویژگی‌هایی که در وجود ما قرار دارد چهره و سیمای ما را ترسیم می‌کند و زیبایی و زشتی را به آن می‌بخشد. یک انسان ممکن است بسیار زیبا باشد و صدای گوش‌نوازی داشته باشد، اما این‌ها معیار مناسبی برای سنجش خوبی‌های انسان‌ها نیست. چه بسا ممکن است پشت این چهره‌ی زیبا دیوصفتی خود را پنهان کرده باشد. انسان‌های دورو همانند موجوداتی چون آفتاب‌پرست هستند که در موقعیت‌های مختلف نیرنگ خود را به کار می‌گیرند. این‌گونه افراد به از پشت خنجر زدن مشغول هستند، پس مراقب اطرافیان خود باشید. ترسناک‌ترین انسان‌ها خیلی بیشتر از تصورتان به شما نزدیک هستند و این را زمانی خواهید دانست که دیگر کاری از دست‌تان ساخته نیست.

 

صورت‌زخمی

نیایش سعیدی

متولد ۱۳۸۶، بندرلنگه، هرمزگان، کتابخانه‌ی وحدت

مردی را می‌شناختم که بسیار بد و حیله‌گر بود. او با یکی از دوستانش دعوا کرده بود و دوستش با چاقو زخمی در سمت چپ صورتش ایجاد کرده بود. به‌خاطر همین، مردم او را «صورت‌زخمی» صدا می‌کردند. صورت‌زخمی وقتی چیزی می‌خواست، با صدای کلفت داد می‌زد و اگر جواب نمی‌دادند، آن‌ها را با چاقویی که در کفشش داشت می‌ترساند. همیشه در خیابان‌ها در حال ولگردی بود و مردم را به رُعب‌و‌وحشت می‌انداخت. اگر روزی بخواهم داستان ترسناک بنویسم، از کارهای او می‌نویسم و مردم را از وجود همچین آدمی باخبر می‌کنم تا مواظب خودشان و بچه‌های‌شان باشند.

 

مادر عجیب‌وغریب

زهرا خناری‌نژاد

متولد ۱۳۸۵، بندرلنگه، هرمزگان، کتابخانه‌ی وحدت

دوست دارم درباره‌ی مادر مهربانی بنویسم که اخلاق و رفتارش تغییر می‌کند. دماغ چاق و صورت پر از آبله دارد و سر و بدنش در مقایسه با بقیه‌ی زن‌ها بزرگ‌تر است. صدای وحشتناکی هم دارد. همیشه برای فیلم‌ها و داستا‌ن‌های ترسناک از شخصیت‌های خشن و وحشتناک استفاده می‌کنند، اما اگر در فیلم یا داستان یک شخصیت مهربان را خشن جلوه دهیم، طرف‌داران بیشتری پیدا می‌کند.

 

قصه‌ی سمندون

سیده‌حنانه اخوان

متولد ۱۳۹۰، تبریز، آذربایجان شرقی، کتابخانه‌ی مرکزی

اگر روزی نویسنده شوم، سراغ یکی از شخصیت‌های ترسناک زمان کودکی و نوجوانی مادر و پدرم می‌روم. او شخصیتی نیست جز سمندون. شنیده‌ام قیافه‌ای ترسناک داشت، اما مهربان. دو شاخ کوچک روی سرش داشت و قدکوتاه بود و موهای ژولیده داشت. مهربان و بی‌آزار بود. صدای خاصی داشت که نه کودکانه بود، نه مردانه. دوست دارم در قصه‌ام بنویسم که مهم نیست قیافه‌ی انسان‌ها یا هر مخلوقی که خدا خلق کرده، چه شکلی باشد. همه آفریده‌ی خداییم و مهم مهربانی و دوست داشتن است.

 

زندگی با زشتی

راضیه جویبار

متولد ۱۳۸۲، بندر کنگ، هرمزگان، کتابخانه‌ی شهید خاوند

ترسناک‌ترین آدمی که تا حالا دیده‌ام، «ماشا تلنا»، ترسناک‌ترین دختر دنیا، از کشور اوکراین است. چندی پیش این دختر که به دلیل عضویت در گروه‌های شیطان‌پرستی چهره‌ای کاملاً ترسناک به خودش گرفته است، به سرعتِ برق و باد معروف شد. این دختر با قیافه و ظاهر عجیب و ترسناکی که دارد، به‌عنوان ترسناک‌ترین دختر دنیا انتخاب شده است. جراحی‌های عجیبی، از جمله خالکوبی‌های عجیب، بوتاکس زیر پوست، استفاده از حلقه و آهن‌آلات روی لب و صورت و گوشش انجام داده و قصد بروز چهره‌ای شیطانی از خودش دارد.

رواج فرقه‌های شیطان‌پرستی در کشورهای اروپایی سبب شده که طی سال‌های اخیر شاهد به وجود آمدن نوعی سبک زندگی ترسناک در میان مردم این کشورها باشیم: زندگی با زشتی! این موضوع باعث شد ماشا تلنا را به‌عنوان شخصیت اصلی داستان ترسناکم انتخاب کنم.

 [PageVisit]